<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>وقايع‌نگاري يك زندگي</title>
	<atom:link href="http://chr0nicler.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://chr0nicler.wordpress.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Wed, 27 Jul 2011 14:44:13 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='chr0nicler.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://s2.wp.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>وقايع‌نگاري يك زندگي</title>
		<link>http://chr0nicler.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://chr0nicler.wordpress.com/osd.xml" title="وقايع‌نگاري يك زندگي" />
	<atom:link rel='hub' href='http://chr0nicler.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title>سكوت ساليان</title>
		<link>http://chr0nicler.wordpress.com/2010/01/26/%d8%b3%d9%83%d9%88%d8%aa-%d8%b3%d8%a7%d9%84%d9%8a%d8%a7%d9%86/</link>
		<comments>http://chr0nicler.wordpress.com/2010/01/26/%d8%b3%d9%83%d9%88%d8%aa-%d8%b3%d8%a7%d9%84%d9%8a%d8%a7%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 26 Jan 2010 07:52:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Masoome Mdi</dc:creator>
				<category><![CDATA[وقايع‌نگاري]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://chr0nicler.wordpress.com/?p=48</guid>
		<description><![CDATA[بيش از دو هفته پيش بود كه روزي تصميم گرفتم در تنهايي خودم بنشينم و به جاي اضافه كردن يادداشتي به دفتر خاطرات يا يادداشت‌هاي روزانه‌ام، نامه‌اي به پدرم بنويسم. صبحي ابري بود و آسمان مه‌گرفته و من داشتم به آهنگ Here comes the sun گوش مي‌كردم و همين تبديل به درون‌مايه‌ي نامه‌ي من شد. [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=chr0nicler.wordpress.com&amp;blog=10711993&amp;post=48&amp;subd=chr0nicler&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="rtl">بيش از دو هفته پيش بود كه روزي تصميم گرفتم در تنهايي خودم بنشينم و به جاي اضافه كردن يادداشتي به دفتر خاطرات يا يادداشت‌هاي روزانه‌ام، نامه‌اي به پدرم بنويسم. صبحي ابري بود و آسمان مه‌گرفته و من داشتم به آهنگ Here comes the sun گوش مي‌كردم و همين تبديل به درون‌مايه‌ي نامه‌ي من شد. پدرم به‌تازگي پا به شصت سالگي گذاشته است، مردي است كه مانند بسياري از هم‌نسلان خودش به‌سختي بزرگ شده و با تلاش بسيار توانسته درس بخواند، درس بدهد و همين‌طور خانواده‌اي گرم و حمايت‌گر تشكيل دهد كه در آن قرار است بچه‌ها كاري جز درس خواندن و ادامه دادن راه نرفته‌ي والدين و رسيدن به آرزوهاي دست‌نيافته‌ي آن‌ها نداشته باشند. اولين باري كه براي او و مادر نامه نوشتم، بيست و يك سال پيش بود: كلاس اول دبستان بودم و كنجكاو كه واكنش پدر و مادر كم‌حرف و عمل‌گراي خود را در مقابل ابراز علاقه‌ي كلامي (چيزي كه هميشه كمبودش را در روابطم با آن‌ها حس مي‌كردم) ببينم. مادر را به‌وضوح به خاطر مي‌آورم كه در حالي كه ميز ناهار را مي‌چيد، به محتواي نامه‌ي من اعتراض كرد و دليلش هم از نظر او در همان عبارت معروف «چيزي كه عيان است چه حاجت به بيان است» خلاصه مي‌شد. پدر اما سعي كرد بر مقاومت دروني خود در مقابل ابراز علاقه، اندكي غلبه كند و جمله‌ي كوتاهي شبيه آن‌چه من در آن سن و سال در نامه‌ام نوشته بودم، به زبان بياورد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">چيزي كه باعث شد بيست و يك سال بعد دومين نامه‌ام را به او بنويسم، همين مقاومت دروني اوست براي گفت‌وگو در مورد مسائلي كه با آن‌ها زندگي مي‌كنيم، اما نه به شكل آن سال‌ها؛ او در طول اين بيست سال خيلي تغيير كرده و ديگر شايد تنها در مورد ابراز علاقه به فرزندانش است كه اثري از آن مقاومت دروني را ديگر نمي‌توان در او يافت. منتها آن‌چه او خواسته ناديده بگيرد، اين است كه ما هم در طول اين سال‌ها خيلي تغيير كرده‌ايم؛ ابراز علاقه‌ي كلامي ديگر جزو نيازهاي مبرم و اوليه‌ي من نيست&#8230; شايد بشود با نوشتن يادداشتي خطاب به او برايش توضيح بدهم كه هميشه از چه رنج مي‌برده‌ام، دغدغه‌هايم (به‌خصوص در ارتباط زندگيمان در خانواده) چيستند&#8230; شايد پدر كه هميشه صحبت كردن از خيلي از چيزها برايش دشوار و آزاردهنده بوده است، بتواند در سكوت بنشيند، يادداشت مرا بخواند، حرف‌هاي مرا، و بينديشد&#8230; شايد بتوان پلي هرچند نه چندان كارامد بر روي اين شكاف سي و يك ساله زد&#8230; شايد امكان اين باشد كه اين آخرين نامه‌ام به او نباشد&#8230;</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">نامه‌ام تا به امروز حتما به دست پدر رسيده است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">پدر هيچ اشاره‌اي به آن نكرده است.</p>
<p style="text-align:justify;">ديگر نامه‌اي به او نخواهم نوشت.‌</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/chr0nicler.wordpress.com/48/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/chr0nicler.wordpress.com/48/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/chr0nicler.wordpress.com/48/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/chr0nicler.wordpress.com/48/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/chr0nicler.wordpress.com/48/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/chr0nicler.wordpress.com/48/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/chr0nicler.wordpress.com/48/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/chr0nicler.wordpress.com/48/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/chr0nicler.wordpress.com/48/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/chr0nicler.wordpress.com/48/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/chr0nicler.wordpress.com/48/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/chr0nicler.wordpress.com/48/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/chr0nicler.wordpress.com/48/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/chr0nicler.wordpress.com/48/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=chr0nicler.wordpress.com&amp;blog=10711993&amp;post=48&amp;subd=chr0nicler&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://chr0nicler.wordpress.com/2010/01/26/%d8%b3%d9%83%d9%88%d8%aa-%d8%b3%d8%a7%d9%84%d9%8a%d8%a7%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/d77c7f43f6620a110b55ddc3e92a969a?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Masoom</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>دوستِ كافكا</title>
		<link>http://chr0nicler.wordpress.com/2010/01/04/%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa%d9%90-%d9%83%d8%a7%d9%81%d9%83%d8%a7/</link>
		<comments>http://chr0nicler.wordpress.com/2010/01/04/%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa%d9%90-%d9%83%d8%a7%d9%81%d9%83%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 04 Jan 2010 18:10:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Masoome Mdi</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبيات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://chr0nicler.wordpress.com/?p=39</guid>
		<description><![CDATA[كتاب «يك مهماني يك رقص» دو سال پيش به دستم رسيد. اين كتاب منتخبي است از مجموع داستان‌هاي كوتاه آيزاك ب. سينگر، نويسنده‌ي يهودي آمريكايي با اصالت لهستاني و ييديش‌زبان و برنده‌ي جايزه‌ي نوبل ادبيات. محور تمامي داستان‌هاي او يهوديان لهستاني  هستند كه به امريكا مهاجرت كرده‌اند و معضلات و باورهاي آن‌ها. همان دو سال [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=chr0nicler.wordpress.com&amp;blog=10711993&amp;post=39&amp;subd=chr0nicler&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="rtl">كتاب «يك مهماني يك رقص» دو سال پيش به دستم رسيد. اين كتاب منتخبي است از مجموع داستان‌هاي كوتاه آيزاك ب. سينگر، نويسنده‌ي يهودي آمريكايي با اصالت لهستاني و ييديش‌زبان و برنده‌ي جايزه‌ي نوبل ادبيات. محور تمامي داستان‌هاي او يهوديان لهستاني  هستند كه به امريكا مهاجرت كرده‌اند و معضلات و باورهاي آن‌ها. همان دو سال پيش بعد از خواندن يكي از داستان‌هاي كتاب، يادداشتي كوتاه بر آن نوشتم كه عينا در اين جا آورده‌ام:</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">در داستان كوتاه <strong>دوست كافكا</strong>، ژاك كهن<a href="#_ftn1">[1]</a>، شخصيت اصلي داستان، بازيگر سابق تئاتر ييديش، بسيار دقيق توصيف مي­‌شود به­‌طوري كه همدردي و همدلي خواننده را كاملاً برمي­‌انگيزد و او را با خود همراه مي­‌سازد تا ازهم­‌پاشيدگي و مرگ تدريجي هنر، فرهنگ و شكست محتوم پيشينه­‌ي قومي جامعه­‌ي يهود را به تصوير بكشد و در عين حال نشان بدهد كه در چنين اوضاع و احوالي، هنرمندان  جامعه –كه خود سينگر بيش از همه از نزديك با آن­ها در تماس بوده است- چگونه دست به گريبان اين پايان دردناك و محتوم، با تمام غرور و قدرت مبارزه مي­‌كنند:</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">«[...] خود ژاك كهن هم مرد مريض احوال و آس و پاسي بود. هنوز هم مثل ژيگول­‌ها لباس مي­‌پوشيد، ولي لباس­‌هايش كهنه و مندرس بودند [...] به او لقب ‍‍&#8221;لرد&#8221; داده بودند. با اين­كه قامتش روز به روز خميده­‌تر مي­‌شد، سخت تلاش مي­‌كرد كه شانه‌هايش را عقب نگه دارد [...]»</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">هميشه لباس­هاي شيك و گران­‌قيمت و در عين حال مندرس، مرا دچار غمي عميق و در عين حال، حس نوستالژي غريبي مي‌سازند، زيرا براي من نشانه­‌ي خصوصيت حرمت نفس نزد امثال ژاك كهن هستند؛ حرمتي كه اجتماع پيرامون، براي­شان قائل نيست. آن­ها اين را مي‌­دانند و باز هم اعتقاد و غرورشان را حفظ مي­‌كنند و با  <em>سرسختي </em>در اطرافيان مضمحل نمي‌­شوند و متمايز باقي مي­‌مانند. بالاپوش خز گران­‌قيمت گريس در فيلم <a href="http://www.imdb.com/title/tt0276919" target="_blank">داگ­ويل </a> و رب­دو­شامبر شيك و قشنگِ بلانش دوبوا در فيلم <a href="http://www.imdb.com/title/tt0044081" target="_blank">اتوبوسي به نام هوس</a>، هر دو در انتهاي داستان، ديگر پاره، ‌ژنده و مندرس مي‌­شوند. اما هر دو آن­‌ها با اين­‌كه در معرض تحقير عريان و خشن اطرافيان هستند، حرمت نفس را به باد نمي­‌دهند. گريس متفكّر و مترصّد فرصت باقي مي­‌ماند و بلانش نيز از سر ناچاري و سرخوردگي، تنهاي تنها به دنياي خود پناه مي­‌برد و كارش به جنون مي­‌كشد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">به ژاك كهن و داستان دوست كافكا باز مي­‌گردم، جايي كه خود در نقش راوي دوم در پاسخ به سؤال راوي داستان كه، چه چيز باعث مي‌شود ادامه بدهي، ديدگاه  خودش را نسبت به زندگي‌اش با استعاره‌اي بسيار زيبا  و تأثيرگذار شرح مي‌دهد:</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">«[...] چه چيزي به من نيرو مي‌دهد كه فقر، بيماري و بدتر از همه، نااميدي را تحمل كنم؟ سؤال خوبي است، دوست جوان من. اولين بار كه كتاب ايوب را خواندم، همين سؤال براي من هم مطرح شد. چرا ايوب به زندگي ادامه مي‌داد و عذاب مي‌كشيد؟ براي آن‌كه دست آخر تعداد بيشتري دختر و الاغ و شتر داشته باشد؟ نه. جوابش اين است كه به خاطر نفس بازي بود. همه‌ي ما با سرنوشت شطرنج بازي مي‌كنيم. او يك حركت مي‌كند؛ ما يك حركت مي‌كنيم. او سعي مي‌كند ما را در سه حركت كيش و مات كند؛ ما سعي مي‌كنيم جلوي اين كار را بگيريم. مي‌دانيم كه نمي‌توانيم پيروز شويم، ولي ناگزيريم حسابي با او دست و پنجه نرم كنيم. حريف من فرشته‌ي خشني است. در مبارزه با ژاك كهن هر چه ترفند در چنته دارد به كار مي‌گيرد. [...] با اين حال دوست عزيزم، اگر با كسي شطرنج بازي مي‌كني،‌ بهتر است با حريف قدري بازي كني تا با كسي كه اهل سرهم‌بندي است. من حريفم را تحسين مي‌كنم و گاهي وقت‌ها مسحور مهارتش مي‌شوم. او آن بالا در آسمان سوم يا هفتم توي دفتر كارش مي‌نشيند، در همان بخش ملكوت كه بر سياره‌ي ما حكم مي‌راند، و يك كار بيشتر ندارد ــــ اين‌كه ژاك كهن را گير بيندازد. دستوراتش از اين قرار است: &#8220;چليك را بشكنيد اما نگذاريد شراب بيرون بريزد&#8221; دقيقاً همين كار را كرده. معجزه است كه توانسته مرا زنده نگه دارد [...].»</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">شايد كوتاه‌ترين سخني كه مي‌تواند حق مطلب را به جا آورد، اين كلام <em>نيچه</em> باشد كه، <strong>تنها اصيل‌ترينان يك‌پارچه سخت‌اند.</strong></p>
<hr size="1" /><a href="#_ftnref1">[1]</a> Jacques Kohn</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/chr0nicler.wordpress.com/39/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/chr0nicler.wordpress.com/39/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/chr0nicler.wordpress.com/39/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/chr0nicler.wordpress.com/39/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/chr0nicler.wordpress.com/39/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/chr0nicler.wordpress.com/39/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/chr0nicler.wordpress.com/39/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/chr0nicler.wordpress.com/39/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/chr0nicler.wordpress.com/39/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/chr0nicler.wordpress.com/39/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/chr0nicler.wordpress.com/39/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/chr0nicler.wordpress.com/39/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/chr0nicler.wordpress.com/39/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/chr0nicler.wordpress.com/39/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=chr0nicler.wordpress.com&amp;blog=10711993&amp;post=39&amp;subd=chr0nicler&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://chr0nicler.wordpress.com/2010/01/04/%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa%d9%90-%d9%83%d8%a7%d9%81%d9%83%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/d77c7f43f6620a110b55ddc3e92a969a?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Masoom</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://chr0nicler.wordpress.com/2010/01/02/35/</link>
		<comments>http://chr0nicler.wordpress.com/2010/01/02/35/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 02 Jan 2010 07:58:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Masoome Mdi</dc:creator>
				<category><![CDATA[وقايع‌نگاري]]></category>
		<category><![CDATA[كوتاه‌نوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://chr0nicler.wordpress.com/2010/01/02/35/</guid>
		<description><![CDATA[بالأخره شبِ نفخ كرده از هراس و كابوس دست از سر من برداشت. فعلاً فقط همين.<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=chr0nicler.wordpress.com&amp;blog=10711993&amp;post=35&amp;subd=chr0nicler&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بالأخره شبِ نفخ كرده از هراس و كابوس دست از سر من برداشت.</p>
<p>فعلاً فقط همين.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/chr0nicler.wordpress.com/35/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/chr0nicler.wordpress.com/35/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/chr0nicler.wordpress.com/35/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/chr0nicler.wordpress.com/35/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/chr0nicler.wordpress.com/35/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/chr0nicler.wordpress.com/35/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/chr0nicler.wordpress.com/35/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/chr0nicler.wordpress.com/35/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/chr0nicler.wordpress.com/35/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/chr0nicler.wordpress.com/35/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/chr0nicler.wordpress.com/35/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/chr0nicler.wordpress.com/35/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/chr0nicler.wordpress.com/35/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/chr0nicler.wordpress.com/35/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=chr0nicler.wordpress.com&amp;blog=10711993&amp;post=35&amp;subd=chr0nicler&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://chr0nicler.wordpress.com/2010/01/02/35/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/d77c7f43f6620a110b55ddc3e92a969a?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Masoom</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>ترس و واخوردگي (2)</title>
		<link>http://chr0nicler.wordpress.com/2009/12/09/%d8%aa%d8%b1%d8%b3-%d9%88-%d9%88%d8%a7%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%af%da%af%d9%8a-2/</link>
		<comments>http://chr0nicler.wordpress.com/2009/12/09/%d8%aa%d8%b1%d8%b3-%d9%88-%d9%88%d8%a7%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%af%da%af%d9%8a-2/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 10:01:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Masoome Mdi</dc:creator>
				<category><![CDATA[ترس‌ها و نگراني‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://chr0nicler.wordpress.com/?p=28</guid>
		<description><![CDATA[از بهار حظ تماشايي نچشيديم، كه قفس باغ را پژمرده مي‌كند&#8230; به قول سيمين انگار يك خروار آهن آورده‌اند و روي دلم انبار كرده‌اند&#8230; اين بار ديگر دلتنگي‌ام بي‌دليل نيست و اين‌طور نيست كه يهو دلم پر غصه شده باشد. مي‌دانم كه علتش به دنيا آمدن و زيستن در سرزميني است كه تعريف هم‌زبان بودن [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=chr0nicler.wordpress.com&amp;blog=10711993&amp;post=28&amp;subd=chr0nicler&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong>از بهار</strong></p>
<p><strong>حظ تماشايي نچشيديم،</strong></p>
<p><strong>كه قفس</strong></p>
<p><strong>باغ را پژمرده مي‌كند&#8230;</strong></p>
<p style="text-align:justify;">به قول <a href="http://www.fakhte.com/index.php?newsid=454" target="_blank">سيمين</a> انگار يك خروار آهن آورده‌اند و روي دلم انبار كرده‌اند&#8230;</p>
<p style="text-align:justify;">اين بار ديگر دلتنگي‌ام بي‌دليل نيست و اين‌طور نيست كه يهو دلم پر غصه شده باشد. مي‌دانم كه علتش به دنيا آمدن و زيستن در سرزميني است كه تعريف <em>هم‌زبان</em> بودن من با هم‌وطنانم اين است كه فقط از واژه‌ها، عبارات و ساختار زباني يكساني استفاده مي‌كنيم. به بياني، تنها وجه مشترك زباني كه بدان سخن مي‌گوييم، صورت‌هاي آوايي و واجي كلمات هستند و بس. معاني واژه‌ها نزد اين مردم مسخ شده و تعيير شكل داده‌اند. به‌تجربه آموخته‌ام كه هنگامي كه فردي در حال سخن گفتن از اعتقادات خود است، بايد دقيقاً اعمالي خلاف گفتارش را از او انتظار داشت: كسي كه ادعاي وفاداري به دوستان را دارد، معمولاً عادت خيانت به آن‌ها را هم دارد. كسي كه دم از كمك و هم‌دلي با دوستان و اطرافيان به هنگام نياز مي‌زند، دقيقاً همان فردي است كه در روزگاري بدبختي و مصيبت است كه بر سرت مي‌بارد، به‌راحتي و بدون هيچ توضيحي تركت مي‌كند و پشتت را خالي مي‌كند. كسي كه دم از تحمل سخن مخالفان مي‌زند، دقيقا هماني است كه جز حرف و انتخاب و عمل خود، امكان ديگري را بر نمي‌تابد. آن‌كه عقيده دارد سوء‌استفاده از افراد بي‌پناه و ناتوان بدترين كارهاست، هماني است كه درست سر فرصت  مناسب مبادرت به اين كار مي‌كند&#8230; در چنين حالتي است كه انسان در مواجهه با اكثريت افراد چاره‌اي جز  <em>سكوت</em> ندارد زيرا حتي فحش و ناسزا نيز كاركرد خود را از دست مي‌دهد.</p>
<p style="text-align:justify;">اما تمام غصه اين نيست و اي كاش فقط كاركرد ارجاعي واژگان و معاني آن‌ها بود كه درهم و مغشوش بود؛ جايگاه و كاركردهاي اجتماعي افراد نيز ديگر هيچ تعريف مشخصي براي هيچ‌كس ندارد. چه دشوار است زندگي در <em>وطني</em> كه حتي امكان «تعريف» آن‌چه كه واقعاً هستي و مي‌خواهي باشي در ارتباط با ديگران ميسر نباشد. بله، سرزميني كه در آن لزومي ندارد يك معلم يا به اصطلاح  <em>استاد </em>دانشگاه فردي باشد واجد حداقل‌هاي يك اخلاق آكادميك. او هم استاد است، هم متقلب، هم حق دارد دانشجو را تحقير كند، هم حق دارد به جاي درس دادن سر كلاس شوخي‌هاي جنسي مطرح كند، هم از كار عده‌اي از دانشجوها سوءاستفاده كند و هم براي عده‌اي امتياز ويژه قائل شود. هيچ يك از اين موارد باعث سلب مقام استادي از وي در نظر هيچ‌كس نمي‌شود؛ در هر حال او «استاد دانشگاه» است.</p>
<p style="text-align:justify;">استاد دانشگاه بودن، هنرمند بودن، برنامه‌نويس مؤفقي بودن، تحصيلات عاليه داشتن، درآمد عالي و تعلق به طبقه‌ي بالاي جامعه و مراوده و با قشري كه سرشان به تنشان مي‌ارزد&#8230; همه و همه افراد را حتي قادر به درك ساده‌اي از موقعيت اجتماعي خودشان و ديگران نمي‌سازد. تمام آن‌ها با وجود موقعيت به‌ظاهر بالايشان باز به خود اجازه مي‌دهند همه جا در مواجهه با كوچكترين مخالفتي از سوي ديگران، ‌بدترين ناسزاها و ركيك‌ترين الفاظ را به زبان بياورند (و معلوم نيست چه‌قدر از اين كار لذت مي‌برند)، بدون ذره‌اي فكر، تجارب موردي‌شان را به همه كس و همه چيز تعميم بدهند و نيازهاي اوليه‌شان را به پست‌ترين روش‌ها اجابت ‌كنند و از اين كار نهايت لذت را نيز مي‌برند&#8230;</p>
<p style="text-align:justify;">ديگر از طرز سخن گفتن، لباس پوشيدن، مدل مو و لباس و آرايش، سطح درآمد، افراد مورد معاشرت، محل سكونت، علاقمندي‌‌ها&#8230; از هيچ‌كدام از اين‌ها نمي‌توان فهميد يك فرد ايراني از چه قماشي است.</p>
<p style="text-align:justify;">اكثريت قريب به اتفاق مردان اين جامعه همه‌ي دختران و زنان را، چه آن‌هايي كه ظاهري مدپوش، رنگارنگ و چشم‌گير دارند و چه آن‌ها كه سعي دارند ظاهري ساده داشته باشند، آن‌‌طور كه خود درخور شخصيت و موقعيت اجتماعي خود مي‌دانند، همه را داراي كاركرد فواحش تلقي مي‌كنند. منتها دسته‌ي اول در نظر آن‌ها نسخه‌ي اصل و دسته‌ي دوم را همانند نسخه‌ي بدل مي‌پندارند. هيچ فرقي هم ندارد كه رابطه‌ي آن‌ها با زني به‌خصوص از چه نوع باشد: همسر، نامزد، دوست‌پسر، دوست معمولي، استاد، شاگرد، مسافر، مشتري مغازه، رهگذر&#8230; فرقي نمي‌كند. توضيح كلامي از سوي آن زن يا دختر در خصوص كاركرد اجتماعي‌اش هم به هيچ وجه تغييري در اين طرز تلقي ايجاد نخوهد كرد.</p>
<p style="text-align:justify;">به طريق مشابه، طرز تلقي بسياري از زنان و دختران از يك مرد، شخصي است كه مي‌تواند گوشه‌اي از هزينه‌ها را تأمين نمايد. ميزان دوستي، نوع رابطه، كاركرد اين مرد در اجتماع، هيچ‌كدام تغييري در اين طرز تلقي ايجاد نمي‌كنند. توضيح كلامي و رفتاري فرد مقابل در جهت اصلاح اين طرز تلقي در بهترين حالت، به قطع روابط و فاصله گرفتن آن‌ها از او منجر مي‌شود، علي‌رغم تمام سخن‌هايي كه پيش از آن در جهت اثبات عقيده‌اي غير از اين تعريف و طرزتلقي رفته است، علي‌رغم تمام صحبت‌هايي كه در وهله‌ي اول در باب دوستي، وفاداري، اهميت احساس و انسان‌دوستي به ميان آمده است.</p>
<p style="text-align:justify;">مهم نيست تا به حال تا چه حد براي كسب موقعيتت و تعريف آن براي اطرافيان تلاش كرده‌اي و چه‌قدر به ارزش‌ها و به حرف‌هايت و اعتقاداتت پايبند بوده‌اي: همه چيز از پيش به گند كشيده شده است.</p>
<p style="text-align:justify;">چه چيز دردناك‌تر از اين‌كه انسان‌هاي پرتلاش، فهيم و عميق روز به روز بيشتر محكوم به انزوا باشند و تنها اشخاص توخالي، خودنما و پرمدعا باشند كه به معناي واقعي كلمه، امكان «درك شدن» داشته باشند؟</p>
<p style="text-align:justify;">نفسم گرفته&#8230; انگار يك خروار آهن آورده‌اند و روي سينه‌ام انبار كرده‌اند&#8230;</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/chr0nicler.wordpress.com/28/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/chr0nicler.wordpress.com/28/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/chr0nicler.wordpress.com/28/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/chr0nicler.wordpress.com/28/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/chr0nicler.wordpress.com/28/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/chr0nicler.wordpress.com/28/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/chr0nicler.wordpress.com/28/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/chr0nicler.wordpress.com/28/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/chr0nicler.wordpress.com/28/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/chr0nicler.wordpress.com/28/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/chr0nicler.wordpress.com/28/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/chr0nicler.wordpress.com/28/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/chr0nicler.wordpress.com/28/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/chr0nicler.wordpress.com/28/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=chr0nicler.wordpress.com&amp;blog=10711993&amp;post=28&amp;subd=chr0nicler&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://chr0nicler.wordpress.com/2009/12/09/%d8%aa%d8%b1%d8%b3-%d9%88-%d9%88%d8%a7%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%af%da%af%d9%8a-2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/d77c7f43f6620a110b55ddc3e92a969a?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Masoom</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>ترس و واخوردگي (1)</title>
		<link>http://chr0nicler.wordpress.com/2009/12/06/%d8%aa%d8%b1%d8%b3-%d9%88-%d9%88%d8%a7%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%af%da%af%d9%8a/</link>
		<comments>http://chr0nicler.wordpress.com/2009/12/06/%d8%aa%d8%b1%d8%b3-%d9%88-%d9%88%d8%a7%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%af%da%af%d9%8a/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 06 Dec 2009 13:39:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Masoome Mdi</dc:creator>
				<category><![CDATA[وقايع‌نگاري]]></category>
		<category><![CDATA[ترس‌ها و نگراني‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[كوتاه‌نوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://chr0nicler.wordpress.com/2009/12/06/%d8%aa%d8%b1%d8%b3-%d9%88-%d9%88%d8%a7%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%af%da%af%d9%8a/</guid>
		<description><![CDATA[مجال بي‌رحمانه اندك بود، و واقعه، سخت نامنتظر&#8230; &#8230; فعلاً فقط همين.<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=chr0nicler.wordpress.com&amp;blog=10711993&amp;post=23&amp;subd=chr0nicler&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مجال<br />
بي‌رحمانه اندك بود،<br />
و واقعه،<br />
سخت نامنتظر&#8230;</p>
<p>&#8230; فعلاً فقط همين.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/chr0nicler.wordpress.com/23/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/chr0nicler.wordpress.com/23/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/chr0nicler.wordpress.com/23/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/chr0nicler.wordpress.com/23/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/chr0nicler.wordpress.com/23/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/chr0nicler.wordpress.com/23/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/chr0nicler.wordpress.com/23/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/chr0nicler.wordpress.com/23/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/chr0nicler.wordpress.com/23/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/chr0nicler.wordpress.com/23/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/chr0nicler.wordpress.com/23/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/chr0nicler.wordpress.com/23/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/chr0nicler.wordpress.com/23/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/chr0nicler.wordpress.com/23/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=chr0nicler.wordpress.com&amp;blog=10711993&amp;post=23&amp;subd=chr0nicler&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://chr0nicler.wordpress.com/2009/12/06/%d8%aa%d8%b1%d8%b3-%d9%88-%d9%88%d8%a7%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%af%da%af%d9%8a/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/d77c7f43f6620a110b55ddc3e92a969a?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Masoom</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>منطق فرودستان؛ منطق تازيانه</title>
		<link>http://chr0nicler.wordpress.com/2009/11/24/%d9%85%d9%86%d8%b7%d9%82-%d9%81%d8%b1%d9%88%d8%af%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d8%9b-%d9%85%d9%86%d8%b7%d9%82-%d8%aa%d8%a7%d8%b2%d9%8a%d8%a7%d9%86%d9%87/</link>
		<comments>http://chr0nicler.wordpress.com/2009/11/24/%d9%85%d9%86%d8%b7%d9%82-%d9%81%d8%b1%d9%88%d8%af%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d8%9b-%d9%85%d9%86%d8%b7%d9%82-%d8%aa%d8%a7%d8%b2%d9%8a%d8%a7%d9%86%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 24 Nov 2009 07:25:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Masoome Mdi</dc:creator>
				<category><![CDATA[عقايد شخصي]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://chr0nicler.wordpress.com/2009/11/24/%d9%85%d9%86%d8%b7%d9%82-%d9%81%d8%b1%d9%88%d8%af%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d8%9b-%d9%85%d9%86%d8%b7%d9%82-%d8%aa%d8%a7%d8%b2%d9%8a%d8%a7%d9%86%d9%87</guid>
		<description><![CDATA[نكته‌اي كه در مواجهه با فرودستان همواره بايد به ياد داشت اين است كه تحت هر شرايطي بايد با آن‌ها از موضع قدرت رفتار كرد. حال چه هم به لحاظ فهم، فرهنگ و اصالت و هم از نظر سطح سواد و طبقه‌ي اجتماعي، واقعاً به سطوح بسيار پايين تعلق داشته باشند و چه به‌ظاهر، تنها [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=chr0nicler.wordpress.com&amp;blog=10711993&amp;post=11&amp;subd=chr0nicler&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:100%;"> </span></p>
<p style="text-align:justify;">نكته‌اي كه در مواجهه با فرودستان همواره بايد به ياد داشت اين است كه تحت هر شرايطي بايد با آن‌ها از موضع قدرت رفتار كرد. حال چه هم به لحاظ فهم، فرهنگ و اصالت و هم از نظر سطح سواد و طبقه‌ي اجتماعي، واقعاً به سطوح بسيار پايين تعلق داشته باشند و چه به‌ظاهر، تنها از نظر سطح سواد و طبقه‌ي اجتماعي ترقي كرده باشند. به بيان ديگر، گرچه در زندگي اين دسته از مردم ممكن است از نظر ميزان تحصيلات و دارايي جهش رخ دهد، هيچ‌گاه سطح شعور، اصالت و انسانيت آن‌ها از يك ميزانِ حداقل بالاتر نخواهد آمد.</p>
<p style="text-align:justify;">افراد در برخورد با دسته‌ي اول، معمولاً خودبه‌خود از موضعي بالاتر با آن‌ها رفتار مي‌كنند و شايد در اكثر موارد اجتناب‌ناپذير هم باشد، اما هميشه بايد مراقب دسته‌ي دوم بود. اتفاقاً براي اين‌كه اين جور آدم‌ها قادر به اداي احترام نسبت به شما باشند، لازم است اكثر اوقات از جانب شما به‌نحوي تحقير شوند  و شايد از تحقير شدن لذت هم ببرند. به‌عبارت ديگر از نظر اين‌ گروه از مردم، كسي كه <em>قدرت</em> تحقير كردن آن‌ها را ندارد، پس قابل احترام هم نيست و در اين صورت،‌ شك نكنيد كه روزي<em> او</em> اين كار را در حق شما خواهد كرد: تحقير مي‌شويد يا در بهترين حالت از سوي يك انسان ذاتاً فرودست ناديده گرفته خواهيد شد.</p>
<p style="text-align:justify;">بنابراين، بايد تمام تلاش را براي دوري از چنين آدم‌هاي قلابي‌اي به كار گرفت؛ اشخاصي كه اگر تمام عمر هم كوشش كنند و تعليم ببينند، نخواهند توانست حتي <em>تقليد</em> خوبي از انسان‌هاي نجيب و فرزانه باشند. همان‌طور كه <em>نيچه </em>مي‌گويد: <strong>خود را جايي درگير كن كه فضيلت دروغين به كار نيايد، چنان جايي كه آدمي در آن، هم‌چون بندباز بر روي بند، يا مي‌افتد يا سر پا مي‌ماند ــــــ يا راه به بيرون مي‌برد.</strong></p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/chr0nicler.wordpress.com/11/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/chr0nicler.wordpress.com/11/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/chr0nicler.wordpress.com/11/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/chr0nicler.wordpress.com/11/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/chr0nicler.wordpress.com/11/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/chr0nicler.wordpress.com/11/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/chr0nicler.wordpress.com/11/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/chr0nicler.wordpress.com/11/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/chr0nicler.wordpress.com/11/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/chr0nicler.wordpress.com/11/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/chr0nicler.wordpress.com/11/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/chr0nicler.wordpress.com/11/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/chr0nicler.wordpress.com/11/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/chr0nicler.wordpress.com/11/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=chr0nicler.wordpress.com&amp;blog=10711993&amp;post=11&amp;subd=chr0nicler&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://chr0nicler.wordpress.com/2009/11/24/%d9%85%d9%86%d8%b7%d9%82-%d9%81%d8%b1%d9%88%d8%af%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d8%9b-%d9%85%d9%86%d8%b7%d9%82-%d8%aa%d8%a7%d8%b2%d9%8a%d8%a7%d9%86%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/d77c7f43f6620a110b55ddc3e92a969a?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Masoom</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>حريق خاطرات</title>
		<link>http://chr0nicler.wordpress.com/2009/11/22/%d8%ad%d8%b1%d9%8a%d9%82-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa/</link>
		<comments>http://chr0nicler.wordpress.com/2009/11/22/%d8%ad%d8%b1%d9%8a%d9%82-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 10:08:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Masoome Mdi</dc:creator>
				<category><![CDATA[وقايع‌نگاري]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://chr0nicler.wordpress.com/2009/11/22/%d8%ad%d8%b1%d9%8a%d9%82-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa</guid>
		<description><![CDATA[امروز يادم افتاد سه سالي هست كه پينك‌فلويد گوش نكرده‌ام. سي‌دي آلبوم‌هايشان را پيدا كردم و سعي كردم به چند ترَك گوش بدهم. ناگهان تمام خاطرات دور از پيش چشمم گذشتند و خود را در همان حال و هواي چهار-پنج سال پيش ديدم. آهنگ‌هاي پينك‌فلويد را هنوز هم دوست دارم. كارشان به نظرم زيبا و [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=chr0nicler.wordpress.com&amp;blog=10711993&amp;post=10&amp;subd=chr0nicler&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>امروز يادم افتاد سه سالي هست كه پينك‌فلويد گوش نكرده‌ام. سي‌دي آلبوم‌هايشان را پيدا كردم و سعي كردم به چند ترَك گوش بدهم. ناگهان تمام خاطرات دور از پيش چشمم گذشتند و خود را در همان حال و هواي چهار-پنج سال پيش ديدم. آهنگ‌هاي پينك‌فلويد را هنوز هم دوست دارم. كارشان به نظرم زيبا و باارزش است، اما ارزش مرور خاطرات گذشته را ندارد. هرگز نبايد به گذشته‌اي كه همه‌اش خطا و اشتباه و رنج بوده بازگشت. بعضي خاطرات را نبايد مدفون كرد؛ بايد <span style="font-style:italic;">سوزاند</span> تا ديگر امكان رجوع به آن‌ها وجود نداشته باشد. تصميم مي‌گيرم ديگر هرگز سراغ اشياء، بوها، لباس‌ها، موسيقي و فيلم‌ها و هر چيز كوچك يا بزرگي كه ياد آن دوران را زنده مي‌كند نروم، چه برسد به آدم‌هايي كه آن روزگار را با آن‌ها گذراندم. روزي مي‌رسد كه ديگر نام هيچ كدام از اين آدم‌ها را به ياد نخواهم آورد يا براي به ياد آوردنشان بايد كلي فكر كنم و چه روز زيبايي خواهد بود آن روز.</p>
<p>براي ه.ك. و ديگران</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/chr0nicler.wordpress.com/10/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/chr0nicler.wordpress.com/10/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/chr0nicler.wordpress.com/10/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/chr0nicler.wordpress.com/10/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/chr0nicler.wordpress.com/10/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/chr0nicler.wordpress.com/10/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/chr0nicler.wordpress.com/10/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/chr0nicler.wordpress.com/10/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/chr0nicler.wordpress.com/10/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/chr0nicler.wordpress.com/10/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/chr0nicler.wordpress.com/10/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/chr0nicler.wordpress.com/10/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/chr0nicler.wordpress.com/10/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/chr0nicler.wordpress.com/10/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=chr0nicler.wordpress.com&amp;blog=10711993&amp;post=10&amp;subd=chr0nicler&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://chr0nicler.wordpress.com/2009/11/22/%d8%ad%d8%b1%d9%8a%d9%82-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/d77c7f43f6620a110b55ddc3e92a969a?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Masoom</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>من پيدا مي‌شوم</title>
		<link>http://chr0nicler.wordpress.com/2009/11/14/%d9%85%d9%86-%d9%be%d9%8a%d8%af%d8%a7-%d9%85%d9%8a%e2%80%8c%d8%b4%d9%88%d9%85/</link>
		<comments>http://chr0nicler.wordpress.com/2009/11/14/%d9%85%d9%86-%d9%be%d9%8a%d8%af%d8%a7-%d9%85%d9%8a%e2%80%8c%d8%b4%d9%88%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 17:20:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Masoome Mdi</dc:creator>
				<category><![CDATA[وقايع‌نگاري]]></category>
		<category><![CDATA[عقايد شخصي]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://chr0nicler.wordpress.com/2009/11/14/%d9%85%d9%86-%d9%be%d9%8a%d8%af%d8%a7-%d9%85%d9%8a%e2%80%8c%d8%b4%d9%88%d9%85</guid>
		<description><![CDATA[«تنها بيدار شدن در حالي كه مي‌داني تنها هستي، بسيار بهتر از آن است كه با شخصي بخوابي و باز هم احساس تنهايي كني.» مدت‌ها بود اين نقل قول از ليو اولمان را فراموش كرده بودم. از تجاربي كه اخيراً داشته‌ام و روابطم با افرادي كه دور و برم هستند درس‌هاي تلخي آموخته‌ام. نهايتاً به [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=chr0nicler.wordpress.com&amp;blog=10711993&amp;post=9&amp;subd=chr0nicler&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-style:italic;"> «تنها بيدار شدن در حالي كه مي‌داني تنها هستي، بسيار بهتر از آن است كه با شخصي بخوابي و باز هم احساس تنهايي كني.»</span></p>
<p>مدت‌ها بود اين نقل قول از <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Liv_Ullmann">ليو اولمان</a> را فراموش كرده بودم.  از تجاربي كه اخيراً داشته‌ام و روابطم با افرادي كه دور و برم هستند درس‌هاي تلخي آموخته‌ام. نهايتاً به اين نتيجه رسيدم كه اين دور و برها حرف آدم‌ها با عمل‌شان و شيوه‌ي زندگي‌شان زمين تا آسمان تفاوت دارد. افراد به‌راحتي از اهميت اخلاق داد سخن مي‌دهند بدون اين‌كه ذره‌اي خود را ملزم به پايبندي به اصول اخلاق بدانند. ممكن است كسي مهربانانه دم از دلسوزي و كمك به هم‌نوع بزند اما كمي بعد از نزديك كه نگاه كني مي‌بيني تا زماني با تو بر سر لطف است كه حاضر باشي آن‌چه را كه خودش ناجوانمردانه از تو انتظار دارد در اختيارش بگذاري. مي‌گويم ناجوانمردانه چون انتظارات آدم‌هاي اين اطراف برخلاف ادعايشان هيچ‌گاه در چارچوب يك دوستي عادي و متعارف نمي‌گنجد. تو بايد در چارچوبه‌ي يك دوست عادي براي آن‌ها تعريف شوي اما آن‌چه در مقابل انجام مي‌دهي، بايد بسيار فراتر از آن باشد.<br />
تصور مي‌كنم هيچ دليلي ندارد اگر در جامعه‌اي زندگي مي‌كنم كه اكثريت آدم‌هاي آن را اشخاص بي‌مسئوليت، سطحي و توخالي -و در عين حال، پرمدعا- تشكيل مي‌دهند، خود را مجبور به مراوده با آن‌ها بدانم. دليلي ندارد به هر كس و ناكسي اجازه‌ي ورود به دنياي خودم را بدهم. دليلي ندارد خودم را بيش از اين با اين همه هياهو و دردسر خسته كنم. ممكن است من از بسياري جنبه‌ها كمبود داشته باشم، مثلاً بي‌پول باشم، زيبايي آن‌چناني نداشته باشم و مشهور نباشم و&#8230; اما شايد چيزهايي داشته باشم كه خيلي‌ها با تمام پول و قدرتشان نتوانند هيچ‌گاه به دست بياورند. ممكن است ددي بتواند ترتيب تمام دخترهاي زيبا و دردسترس را بدهد و هرنوع تجربه‌اي كه در اين زمينه ممكن است، بتواند داشته باشد، يا ممكن است روزي برسد كه تبديل به راكفلر زمان يا بيل‌گيتس خاورميانه شود طوري كه مثلاً بتواند براي كادو دادن به <span style="font-style:italic;">يكي از</span> دوست‌دخترهايش خيلي راحت يك چك هفتاد ميليون دلاري بكشد بدون اين‌كه سر سوزني نگران كاسته شدن از ثروت بي‌حدوحصرش باشد. در اين حالت از نظر من او تنها  يك سرمايه‌دار ميان‌مايه و درگير انواع عقده‌هاي جنسي خواهد بود، اما مسلم است كه هيچ‌گاه نخواهد توانست انساني مطلع و بااصالت باشد. سنمار هم ممكن است روزي سر از پاريس در آورد اما راه‌يافتنِ يك روشنفكرنما با تفكرات بيمار فاشيستي به دانشگاه، حتي اگر سوربن يا آكسفورد هم باشد، در نظر من هيچ ارزشي ندارد. آن‌چه كه اكنون مسلم است، من از اين پس روابطم را با آن دسته از دوستانم كه براي من مثل وصله‌اي ناجور هستند، قطع يا كمرنگ خواهم كرد، حتي اگر به قيمت انزواي بيشتر من تمام شود. اما كاش خيلي پيش‌تر از اين‌ها به فكر شناختن ذات واقعي آدم‌ها مي‌افتادم و حرف‌ها و رفتارها را تنها بر اساس ارزش‌هاي انساني و اصول موضوعه‌ي بي‌آلايش خودم تعبير نمي‌كردم.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/chr0nicler.wordpress.com/9/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/chr0nicler.wordpress.com/9/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/chr0nicler.wordpress.com/9/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/chr0nicler.wordpress.com/9/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/chr0nicler.wordpress.com/9/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/chr0nicler.wordpress.com/9/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/chr0nicler.wordpress.com/9/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/chr0nicler.wordpress.com/9/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/chr0nicler.wordpress.com/9/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/chr0nicler.wordpress.com/9/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/chr0nicler.wordpress.com/9/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/chr0nicler.wordpress.com/9/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/chr0nicler.wordpress.com/9/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/chr0nicler.wordpress.com/9/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=chr0nicler.wordpress.com&amp;blog=10711993&amp;post=9&amp;subd=chr0nicler&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://chr0nicler.wordpress.com/2009/11/14/%d9%85%d9%86-%d9%be%d9%8a%d8%af%d8%a7-%d9%85%d9%8a%e2%80%8c%d8%b4%d9%88%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/d77c7f43f6620a110b55ddc3e92a969a?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Masoom</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>دختر خانم تو گم شده‌اي</title>
		<link>http://chr0nicler.wordpress.com/2009/11/13/%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d8%aa%d9%88-%da%af%d9%85-%d8%b4%d8%af%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%d9%8a/</link>
		<comments>http://chr0nicler.wordpress.com/2009/11/13/%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d8%aa%d9%88-%da%af%d9%85-%d8%b4%d8%af%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%d9%8a/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 22:17:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Masoome Mdi</dc:creator>
				<category><![CDATA[وقايع‌نگاري]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://chr0nicler.wordpress.com/2009/11/13/%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d8%aa%d9%88-%da%af%d9%85-%d8%b4%d8%af%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%d9%8a</guid>
		<description><![CDATA[شب: با يك احساس تنهايي وحشتناك ديروقت به رختخواب مي‌روم. مدام به اين فكر مي‌كنم كه اگر اين وقت شب بخواهم، با كي مي‌توانم حرف بزنم. موبايلم را بر مي‌دارم و باز هم فكر مي‌كنم. دوستاني كه تازه باهاشان آشنا شده‌ام؟ نه، چه فكر خواهند كرد؟ حتماً خيال مي‌كنند به همين زودي مي‌خواهم آويزان شوم. [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=chr0nicler.wordpress.com&amp;blog=10711993&amp;post=8&amp;subd=chr0nicler&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;"><span style="font-weight:bold;">شب:</span> با يك احساس تنهايي وحشتناك ديروقت به رختخواب مي‌روم. مدام به اين فكر مي‌كنم كه اگر اين وقت شب بخواهم، با كي مي‌توانم حرف بزنم. موبايلم را بر مي‌دارم و باز هم فكر مي‌كنم. دوستاني كه تازه باهاشان آشنا شده‌ام؟ نه، چه فكر خواهند كرد؟ حتماً خيال مي‌كنند به همين زودي مي‌خواهم آويزان شوم. نه. شايد دوستي كه مدت‌هاست مي‌شناسدم بهتر باشد. ددي؟ نه: همين امروز بود كه پيامي كه با حرف‌هايش بهم داد اين بود كه تاريخ مصرفم تمام شده است؛ دليلي نمي‌بينم كه من هم عين همان پيام را بهش ندهم. مي‌ماند سنمار. فقط يك اس.ام.اس: از دندان‌درد مي‌نالم برايش. اما چه خوب: مثل اين‌كه خواب است. تنها اتفاقي كه مي‌افتد، به تعويق افتادن  آزار دادن يكديگر است. بالأخره خوابم مي‌برد.</p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-weight:bold;">ده و نيم صبح:</span> چشم‌هايم را باز مي‌كنم. كمي توي رختخواب مي‌مانم، احساس ديشبي و اس.ام.اس بي‌جواب را به ياد مي‌آورم و بعد سعي مي‌كنم فراموشش كنم. فكر مي‌كنم شايد بهتر باشد از خير پولي كه دستم آمده بگذرم و آزمايش گران‌قيمتي را كه دكتر تجويز كرده انجام دهم. تصميم مي‌گيرم بروم آزمايشگاه كه مريمي زنگ مي‌زند. بدون استثناء هروقت درخواستي دارد ياد من مي‌افتد -برعكسِ من كه هروقت كار خاصي ندارم باهاش تماس مي‌گيرم- اين دفعه هم بايد كاري بكنم برايش: اسباب‌كشي دارند و تو همين حيص‌وبيص، آنفلوانزاي خوكي گرفته و بايد بيمارستان بستري شود؛ امروز عصر بايد بروم وسايل خانه‌اش را جمع كنم. باشد. لااقل به اين بهانه مي‌توان چند دقيقه‌اي بعد از يك سال‌ونيم او را ديد.</p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-weight:bold;">دوازده و ربع- آزمايشگاه:</span> دفترچه‌ي بيمه مال خواهرم است كه شش سال ازم كوچك‌تر است. نمونه‌گير باورش مي‌شود كه من يك دختر عينكي چاق بيست و دو ساله هستم. وقت نمونه گرفتن خيره مي‌شوم به ظرف نمونه كه خون درونش مي‌خروشد و قل‌قل مي‌كند. باورم نمي‌شود خون رگ‌هايم همچين فشاري داشته باشد.</p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-weight:bold;">يك و ربع- ابتداي خيابان وصال:</span> پياده به سمت پايين خيابان مي‌روم. سعي مي‌كنم خاطرات چهارسال پيشم را با سنمار در دانشگاه تهران و كافي‌شاپ هتل البرز مرور نكنم.</p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-weight:bold;">يك و نيم- خانه‌ي مريمي:</span> در را باز مي‌كند. ماسكي جلوي دهان و بيني‌اش زده است و فقط نيمي از صورتش پيداست و از دردسري كه برايم درست كرده عذر مي‌خواهد و سعي مي‌كند بيشتر توضيح دهد. شوهرش بهم سلام مي‌كند. بيشتر نگاهش مي‌كنم. ازش خوشم نمي‌آيد. چه‌طور توانسته با همچين مردي ازدواج كند؟ شوهر ماهواره‌شان را برايم روشن مي‌كند تا تنهايي حوصله‌ام سر نرود &#8212; بعيد مي‌دانم در تصورش بگنجد تنهايي شديد و بيمارگونه‌اي كه چهار سال است بهش عادت كرده‌ام. مي‌روند.</p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-weight:bold;">سه عصر- خانه‌ي مريمي:</span> كارتون‌ها را يكي يكي باز مي‌كنم و آن‌ها را با لباس‌ها و خرت‌وپرت‌هاي به‌دردنخور و ارزان‌قيمت پر مي‌كنم. هر از گاهي هم نگاهي به صفحه‌ي تلويزيون مي‌اندازم. سه سال است تلويزيون نداشته‌ايم، بهش عادت ندارم. فيلم لگدمال شدن تصوير ديكتاتور برايم جالب است. جواب اس.ام.اس ديشبم به سنمار بالأخره مي‌رسد. بهانه مي‌آورد كه تا الان خواب بوده و مي‌پرسد دندانم بهتر است؟ بله بهتر است. مي‌گويد چه خوب! چون او هم خيلي بهتر است. مي‌دانستم زهرش را مي‌ريزد: ديروز قول داده بود حالش كه بهتر شد بيايد سراغم و مرا ببيند. به روي خودم نمي‌آورم و جوابي نمي‌دهم. در هر حال مي‌دانستم هرگز اين كار را نخواهد كرد. كمرم درد مي‌گيرد، كمي مي‌نشينم و باز مشغول مي‌شوم. حس آدم بي‌سروصاحبي را دارم كه هركس هر كار مربوط و نامربوطي دارد، خبرش مي‌كند.</p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-weight:bold;">ساعت پنج- خانه‌ي مريمي: </span>هنوز خبري از آقاي شوهر نيست كه قرار بود بيايد و كمكم كند. هوا ديگر تقريباً تاريك شده؛ در انعكاس شيشه‌ي در حياط، متوجه تصوير تمام‌قد خودم مي‌شوم: بايد از هيكلم خجالت بكشم. اما مدت‌هاست ميان مردم ظاهر نشده‌ام. بالأخره حضور آقاي شوهر مريمي باعث مي‌شود اين احساس بهم دست دهد. با تمام خستگي‌ام همچنان به كمك كردن ادامه مي‌دهم.</p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-weight:bold;">هفت و بيست دقيقه‌- خانه‌ي مريمي:</span> براي شوهر مريمي بهانه مي‌تراشم كه بايد زودتر بروم. ازم مي‌خواهد كه فردا هم براي اسباب‌كشي حضور داشته باشم و كمك كنم اما از قبل بهانه‌ام را آماده كرده‌ام: قرار است بروم شهرستان و نمي‌توانم هم نروم.</p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-weight:bold;">حدود هشت شب- خيابان طالقاني:</span> به سينما فلسطين نزديك مي‌شوم. جلوي سينما ولوله است. يادم مي‌افتد جشنواره‌ي فيلم كوتاه است اين روزها. بايد از ميان جمعيت رد بشوم. يك لحظه مي‌انديشم: جوان‌هاي سرزنده‌اي كه با جامعه مراوده دارند، اما من چه؟ در اين چهار سال شكل و قيافه‌ي يك فسيل را پيدا كرده‌ام. فكر اين‌كه ممكن است در آن جمعيت دوستان و آشنايانِ عشق‌فيلم من هم باشند و مرا بشناسند، مو بر تنم سيخ مي‌كند. عينكم را برمي‌دارم و به‌سرعت رد مي‌شوم.</p>
<p style="text-align:justify;">تا به خانه مي‌رسم ميل‌باكس و سايت‌هاي ديگر را را چك مي‌كنم. خبري نيست. ياد پملا كورسن مي‌افتم و عشق مخربش به جيم موريسون.  <span style="font-style:italic;">پَم اجازه داد جيم تخريبش كند؛ آيا من هم بايد همين كار را مي‌كردم؟</span> &#8212; اين را بارها از خودم پرسيده‌ام.</p>
<p style="text-align:justify;">ديگر ساعت از ده هم گذشته. چراغ ددي در جي‌تاك خاموش است. موبايلم را خاموش مي‌كنم. ددي هم ديگر زنگ نزد. يادم مي‌افتد كه امشب شب جمعه است. ددي را تصور مي‌كنم كه با الهام و عسل در رختخواب مي‌غلتد. جيغ‌هاي آن دو تمام آپارتمان را پر كرده. او تذكر مي‌دهد كه: «يواش‌تر! همسايه‌ها!» [...] يا شايد هم الهام آمده با نامزدش كه سپوخته شدن الهام پيش چشمانش، لذتي بي‌پايان به او مي‌بخشد&#8230;</p>
<p style="text-align:justify;">بس است ديگر: من اخگر مقدس خودم را دارم. اما چه كسي اهميت مي‌دهد؟ كاش فقط مي‌توانستم وانمود كنم كه ابداً برايم مهم نيست.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/chr0nicler.wordpress.com/8/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/chr0nicler.wordpress.com/8/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/chr0nicler.wordpress.com/8/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/chr0nicler.wordpress.com/8/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/chr0nicler.wordpress.com/8/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/chr0nicler.wordpress.com/8/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/chr0nicler.wordpress.com/8/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/chr0nicler.wordpress.com/8/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/chr0nicler.wordpress.com/8/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/chr0nicler.wordpress.com/8/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/chr0nicler.wordpress.com/8/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/chr0nicler.wordpress.com/8/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/chr0nicler.wordpress.com/8/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/chr0nicler.wordpress.com/8/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=chr0nicler.wordpress.com&amp;blog=10711993&amp;post=8&amp;subd=chr0nicler&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://chr0nicler.wordpress.com/2009/11/13/%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d8%aa%d9%88-%da%af%d9%85-%d8%b4%d8%af%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%d9%8a/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/d77c7f43f6620a110b55ddc3e92a969a?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Masoom</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://chr0nicler.wordpress.com/2009/11/01/7/</link>
		<comments>http://chr0nicler.wordpress.com/2009/11/01/7/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 21:56:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Masoome Mdi</dc:creator>
				<category><![CDATA[وقايع‌نگاري]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://chr0nicler.wordpress.com/2009/11/01/7</guid>
		<description><![CDATA[همه چيز تمام شد. تقريباً ديگر در اين دنيا كسي را ندارم. اما خب، بالأخره بايد اين اتفاق مي‌افتاد. در اين دنيا هيچ چيز ثابت نمي‌ماند، هيچ چيز. آدم‌ها تغيير مي‌كنند، بزرگ و كوچك، چاق و لاغر، جوان و پير مي‌شوند و همه چيزشان با گذشت زمان و تغيير شرايط پيرامونشان عوض مي‌شود دوستي و [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=chr0nicler.wordpress.com&amp;blog=10711993&amp;post=7&amp;subd=chr0nicler&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align:right;"><span style="font-size:100%;">
<p>همه چيز تمام شد. تقريباً ديگر در اين دنيا كسي را ندارم. اما خب، بالأخره بايد اين اتفاق مي‌افتاد. در اين دنيا هيچ چيز ثابت نمي‌ماند، هيچ چيز. آدم‌ها تغيير مي‌كنند، بزرگ و كوچك، چاق و لاغر، جوان و پير مي‌شوند و همه چيزشان با گذشت زمان و تغيير شرايط  پيرامونشان عوض مي‌شود</p>
<p></span><br /><span style="font-size:100%;">
<p>دوستي و صميميتي كه با ددي داشتم به پايان رسيد. او ديگر آن آدم سابق نيست. ديگر دلش نمي‌خواهد احساس امنيت در من ايجاد كند و نقش يك بزرگ‌تر را برايم بازي كند. خود به كودكي تبديل شده كه تازه مي‌خواهد تمامي چيزهاي بد و خوب دنيا را تجربه كند؛ گرماي سوزاننده‌ي آتش، احساس سرگرداني و گم‌گشتگي در مه و تاريكي يا حس مزه‌مزه كردن لذت را وقتي دارد تمام مي‌شود و تجديد همان را حتي اگر ديگر هيچ‌گاه به اندازه‌ي دفعات اول لذت‌بخش نباشد،‌ همه‌ي اين‌ها را مي‌خواهد با گوشت و پوست خودش تجربه كند، بهايش هرچه مي‌خواهد باشد. من؟ من در اين ميان يا مي‌توانم به تجارب لذت‌بخشش كمك كنم و بر آن‌ها بيفزايم، يا اصلاً وجود ندارم</p>
<p></span><br /><span style="font-size:100%;">
<p>تلاش براي بازگرداندن صميميت و احساس نيازي كه بين من و سنمار وجود داشت هم كاملاً بي‌فايده بود. هر دو ما نه تنها خيلي تغيير كرده‌ايم و در حال از سر گذراندن نوعي دوره‌ي گذار هستيم، به يكديگر هم ديگر ميلي نداريم. هر نوع تلاش براي وانمود كردن به چيزي غير از اين، كاري است بي‌نتيجه و بيهوده</p>
<p></span><br /><span style="font-size:100%;">
<p>من هستم و ذهني كه توانش روز به روز بيشتر تحليل مي‌رود. نه مي‌تواند با شرايط موجود در بيفتد، نه مشكلات را حل كند و نه نسبت به آن‌ها بي‌تفاوت باشد. ذهني كه خودش و بدنم را دارد به‌زور مي‌كِشد، مي‌كِشد تا مگر هرطور شده به جايي برسيم تا نفسي تازه كند و نيرويي دوباره بيابد تا از پس خيلي چيزها برآيد، يا اين‌كه لاجرم سر از جايي در آوريم كه حداقل ديگر بتوان همه چيز را رها كرد، حتي شده نيمه‌كاره و ناتمام، فقط همه چيز را رها كند تا مدتي هم شده در ناهشياري‌اش نفهمد كه چه بر ما مي‌گذرد</p>
<p></span></div>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/chr0nicler.wordpress.com/7/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/chr0nicler.wordpress.com/7/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/chr0nicler.wordpress.com/7/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/chr0nicler.wordpress.com/7/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/chr0nicler.wordpress.com/7/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/chr0nicler.wordpress.com/7/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/chr0nicler.wordpress.com/7/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/chr0nicler.wordpress.com/7/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/chr0nicler.wordpress.com/7/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/chr0nicler.wordpress.com/7/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/chr0nicler.wordpress.com/7/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/chr0nicler.wordpress.com/7/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/chr0nicler.wordpress.com/7/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/chr0nicler.wordpress.com/7/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=chr0nicler.wordpress.com&amp;blog=10711993&amp;post=7&amp;subd=chr0nicler&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://chr0nicler.wordpress.com/2009/11/01/7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/d77c7f43f6620a110b55ddc3e92a969a?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Masoom</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
