شب: با يك احساس تنهايي وحشتناك ديروقت به رختخواب ميروم. مدام به اين فكر ميكنم كه اگر اين وقت شب بخواهم، با كي ميتوانم حرف بزنم. موبايلم را بر ميدارم و باز هم فكر ميكنم. دوستاني كه تازه باهاشان آشنا شدهام؟ نه، چه فكر خواهند كرد؟ حتماً خيال ميكنند به همين زودي ميخواهم آويزان شوم. نه. شايد دوستي كه مدتهاست ميشناسدم بهتر باشد. ددي؟ نه: همين امروز بود كه پيامي كه با حرفهايش بهم داد اين بود كه تاريخ مصرفم تمام شده است؛ دليلي نميبينم كه من هم عين همان پيام را بهش ندهم. ميماند سنمار. فقط يك اس.ام.اس: از دنداندرد مينالم برايش. اما چه خوب: مثل اينكه خواب است. تنها اتفاقي كه ميافتد، به تعويق افتادن آزار دادن يكديگر است. بالأخره خوابم ميبرد.
ده و نيم صبح: چشمهايم را باز ميكنم. كمي توي رختخواب ميمانم، احساس ديشبي و اس.ام.اس بيجواب را به ياد ميآورم و بعد سعي ميكنم فراموشش كنم. فكر ميكنم شايد بهتر باشد از خير پولي كه دستم آمده بگذرم و آزمايش گرانقيمتي را كه دكتر تجويز كرده انجام دهم. تصميم ميگيرم بروم آزمايشگاه كه مريمي زنگ ميزند. بدون استثناء هروقت درخواستي دارد ياد من ميافتد -برعكسِ من كه هروقت كار خاصي ندارم باهاش تماس ميگيرم- اين دفعه هم بايد كاري بكنم برايش: اسبابكشي دارند و تو همين حيصوبيص، آنفلوانزاي خوكي گرفته و بايد بيمارستان بستري شود؛ امروز عصر بايد بروم وسايل خانهاش را جمع كنم. باشد. لااقل به اين بهانه ميتوان چند دقيقهاي بعد از يك سالونيم او را ديد.
دوازده و ربع- آزمايشگاه: دفترچهي بيمه مال خواهرم است كه شش سال ازم كوچكتر است. نمونهگير باورش ميشود كه من يك دختر عينكي چاق بيست و دو ساله هستم. وقت نمونه گرفتن خيره ميشوم به ظرف نمونه كه خون درونش ميخروشد و قلقل ميكند. باورم نميشود خون رگهايم همچين فشاري داشته باشد.
يك و ربع- ابتداي خيابان وصال: پياده به سمت پايين خيابان ميروم. سعي ميكنم خاطرات چهارسال پيشم را با سنمار در دانشگاه تهران و كافيشاپ هتل البرز مرور نكنم.
يك و نيم- خانهي مريمي: در را باز ميكند. ماسكي جلوي دهان و بينياش زده است و فقط نيمي از صورتش پيداست و از دردسري كه برايم درست كرده عذر ميخواهد و سعي ميكند بيشتر توضيح دهد. شوهرش بهم سلام ميكند. بيشتر نگاهش ميكنم. ازش خوشم نميآيد. چهطور توانسته با همچين مردي ازدواج كند؟ شوهر ماهوارهشان را برايم روشن ميكند تا تنهايي حوصلهام سر نرود — بعيد ميدانم در تصورش بگنجد تنهايي شديد و بيمارگونهاي كه چهار سال است بهش عادت كردهام. ميروند.
سه عصر- خانهي مريمي: كارتونها را يكي يكي باز ميكنم و آنها را با لباسها و خرتوپرتهاي بهدردنخور و ارزانقيمت پر ميكنم. هر از گاهي هم نگاهي به صفحهي تلويزيون مياندازم. سه سال است تلويزيون نداشتهايم، بهش عادت ندارم. فيلم لگدمال شدن تصوير ديكتاتور برايم جالب است. جواب اس.ام.اس ديشبم به سنمار بالأخره ميرسد. بهانه ميآورد كه تا الان خواب بوده و ميپرسد دندانم بهتر است؟ بله بهتر است. ميگويد چه خوب! چون او هم خيلي بهتر است. ميدانستم زهرش را ميريزد: ديروز قول داده بود حالش كه بهتر شد بيايد سراغم و مرا ببيند. به روي خودم نميآورم و جوابي نميدهم. در هر حال ميدانستم هرگز اين كار را نخواهد كرد. كمرم درد ميگيرد، كمي مينشينم و باز مشغول ميشوم. حس آدم بيسروصاحبي را دارم كه هركس هر كار مربوط و نامربوطي دارد، خبرش ميكند.
ساعت پنج- خانهي مريمي: هنوز خبري از آقاي شوهر نيست كه قرار بود بيايد و كمكم كند. هوا ديگر تقريباً تاريك شده؛ در انعكاس شيشهي در حياط، متوجه تصوير تمامقد خودم ميشوم: بايد از هيكلم خجالت بكشم. اما مدتهاست ميان مردم ظاهر نشدهام. بالأخره حضور آقاي شوهر مريمي باعث ميشود اين احساس بهم دست دهد. با تمام خستگيام همچنان به كمك كردن ادامه ميدهم.
هفت و بيست دقيقه- خانهي مريمي: براي شوهر مريمي بهانه ميتراشم كه بايد زودتر بروم. ازم ميخواهد كه فردا هم براي اسبابكشي حضور داشته باشم و كمك كنم اما از قبل بهانهام را آماده كردهام: قرار است بروم شهرستان و نميتوانم هم نروم.
حدود هشت شب- خيابان طالقاني: به سينما فلسطين نزديك ميشوم. جلوي سينما ولوله است. يادم ميافتد جشنوارهي فيلم كوتاه است اين روزها. بايد از ميان جمعيت رد بشوم. يك لحظه ميانديشم: جوانهاي سرزندهاي كه با جامعه مراوده دارند، اما من چه؟ در اين چهار سال شكل و قيافهي يك فسيل را پيدا كردهام. فكر اينكه ممكن است در آن جمعيت دوستان و آشنايانِ عشقفيلم من هم باشند و مرا بشناسند، مو بر تنم سيخ ميكند. عينكم را برميدارم و بهسرعت رد ميشوم.
تا به خانه ميرسم ميلباكس و سايتهاي ديگر را را چك ميكنم. خبري نيست. ياد پملا كورسن ميافتم و عشق مخربش به جيم موريسون. پَم اجازه داد جيم تخريبش كند؛ آيا من هم بايد همين كار را ميكردم؟ — اين را بارها از خودم پرسيدهام.
ديگر ساعت از ده هم گذشته. چراغ ددي در جيتاك خاموش است. موبايلم را خاموش ميكنم. ددي هم ديگر زنگ نزد. يادم ميافتد كه امشب شب جمعه است. ددي را تصور ميكنم كه با الهام و عسل در رختخواب ميغلتد. جيغهاي آن دو تمام آپارتمان را پر كرده. او تذكر ميدهد كه: «يواشتر! همسايهها!» [...] يا شايد هم الهام آمده با نامزدش كه سپوخته شدن الهام پيش چشمانش، لذتي بيپايان به او ميبخشد…
بس است ديگر: من اخگر مقدس خودم را دارم. اما چه كسي اهميت ميدهد؟ كاش فقط ميتوانستم وانمود كنم كه ابداً برايم مهم نيست.